سرد است
و آغوش زمستان هم. تاریک است و وجدان مردمان هم. خوابها نمایان شده اند. تا صبح،واقعیتی وجود ندارد. حتی پارسایان هم به خواب شب رشیده اند. و اینک انشای خود را آغاز می کنم.
+ نوشته شده در جمعه 1389/10/17ساعت 17:35 توسط محمد هادی عسکری |
چه روز ها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عـده ای چه خوب شــد نیامدی تمام طول هــفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح و ظهر نه غروب شد نیامدی
+ نوشته شده در جمعه 1389/10/17ساعت 17:30 توسط محمد هادی عسکری |
+ نوشته شده در جمعه 1389/10/03ساعت 9:16 توسط محمد هادی عسکری |
باخون سرخ خود،برروی خاک داغ پیام سرخت نوشته ای بارمزالعطش،باداغ هجریار،تا بیکران نور حقیقت گسسته ای بایک سلام خود،دریک صلاه ظهر، هرکس که دیدتورامعشوق کردتورا من میروم به راه،آن راه پر ز آه آن میکده دراز،آن شب پر ز راز یک روز و یک زمان، یک شهروصدفغان آن ظهرکه رفته ای،هزاران قفس شکسته ای ماهم به راه تو،ازخون برای تو پرمی کشیم اگرمهلت دهی و گه یک نظرکنی
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/08/16ساعت 11:57 توسط محمد هادی عسکری |
می خواهم نقل مکان کنم.
جای دوری نمیروم.همین نزدیکیها... بزودی در وبلاگ جدید،مرا ببینید. البته تنها نام آنرا عوض میکنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت 16:33 توسط محمد هادی عسکری |
آنکس را می ستایم که ستایش گویندگان تا آخرین حد مبالغه ، وصف کمالش را کفایت نکند و روزی خواران از شمردن نعمت بی پایانش عاجز باشند ،و هر چه بکوشند یک از هزار آن را سپاس نتوانند! و چه پایگاه بلندی که افکار دور اندیش در پیرامون آن نگردد ، چه اقیانوس ژرفی که غواص خرد بازیچه ی کوچکترین موجش گردد ، همی شنا کند و در جزر و مد آن دریای بیکران بی اختیار بدینسوی و بدانسوی رود ، ولی سرانجام همچون دسته ای خاشاک تسلیم تلاطم امواج شود ، دستی تهی به ساحل آورد و اندامی سخت خسته و فرسوده به کنار کشد! Weblog: www.alehabib.ir
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت 14:51 توسط محمد هادی عسکری |
اهل کاشانم روزگارم بد نیست تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی . مادری دارم ، بهتر از برگ درخت . دوستانی ، بهتر از آب روان . ***** و خدایی که در این نزدیکی است : لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه . ***** من مسلمانم . قبله ام یک گل سرخ . جانمازم چشمه ، مهرم نور . دشت سجاده من . من وضو با تپش پنجره ها می گیرم در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف . سنگ از پشت نمازم پیداست : همه ذرات نمازم متبلور شده است . من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو من نمازم را ، پی (( تکبیرة الاحرام )) علف می خوانم پی (( قد قامت )) موج . ***** کعبه ام بر لب آب کعبه ام زیر اقاقی هاست . کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهربه شهر (( حجر الاسود )) من روشنی باغچه است . ***** اهل کاشانم پیشه ام نقاشی است گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود . چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم پرده ام بی جان است . خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است . ***** اهل کاشانم . نسبم شاید برسد . به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاک (( سیلک )). نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد . ***** پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ، پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ، پدرم پشت زمان ها مرده است . پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ، مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد . پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند . مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟ من ازاو پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ ***** پدرم نقاشی می کرد . تار هم می ساخت ، تار هم می زد . خط خوبی هم داشت . ***** باغ ما در طرف سایه دانایی بود . باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه ، باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس آینه بود . باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود . میوه کال خدا را آن روز ، می جویم در خواب . آب بی فلسفه می خوردم . توت بی دانش می چیدم . تا اناری ترکی بر می داشت . دست فواره خواهش می شد . تا چلویی می خواند ، سینه از ذوق شنیدن می سوخت . گاه تنهایی ، صورتش را به پس پنجره می چسبانید . ***** شوق می آمد ، دست در گردن حس می انداخت . فکر ، بازی می کرد زندگی چیزی بود . مثل یک بارش عید ، یک چنار پر سار . زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود . یک بغل آزادی بود . زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود . ***** طفل پاورچین پاورچین ، دور شد کم کم در کوچه سنجاقکها بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر ***** من به مهمانی دنیا رفتم من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم رفتم از پله مذهب بالا . تا ته کوچه شک ، تا هوای خنک استغنا ، تا شب خیس محبت رفتم . من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق . رفتم . رفتم تا زن ، تا چراغ لذت ، تا سکوت خواهش ، تا صدای پر تنهایی . ***** چیزها دیدم در روی زمین : کودکی دیدم . ماه را بو می کرد . قفسی بی در دیدم که در آن ، روشنی پرپر می زد . نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت . من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوبید . ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی دور شبنم بود ، کاسه داغ محبت بود . من گدایی دیدم ، در به درمی رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز ***** بره ای را دیدم ، بادبادک می خورد من الاغی دیدم ، یونجه را می فهمید در چرا گاه (( نصیحت )) گاوی دیدم سبز شاعری دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می گفت : (( شما )) ***** من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور کاغذی دیدم ، از جنس بهار . موزه ای دیدم ، دور از سبزه مسجدی دور از آب سر بالین فقیهی نومید ، کوزه ای دیدم لبریز سئوال ***** قاطری دیدم بارش (( انشاء )) اشتری دیدم بارش سبد خالی (( پند و امثال )) . عارفی دیدم بارش (( تنناها یاهو )) ***** من قطاری دیدم ، روشنایی می برد . من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت . من قطاری دیدم .که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت . ) من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد . و هواپیمایی ، که در آن اوج هزاران پایی خاک از شیشه آن پیدا بود : کاکل پوپک ، خالهای پر پروانه ، عکس غوکی در حوض و عبور مگس از کوچه تنهایی . خواهش روشن یک گنجشک ،وقتی از روی چناری به زمین می آید . و بلوغ خورشید . و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح . ***** پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت . پله هایی که به سردابه الکل می رفت . پله هایی که به بام اشراق پله هایی به سکوی تجلی می رفت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت 14:0 توسط محمد هادی عسکری |
... در پي شروع عمليات « کربلاي 4 » ، تمام شواهد و قرائن نشان مي داد که دشمن از طرح عمليات خودي آگاه شده و با آمادگي و هوشياري کامل ، مهمترين معبر عملياتي را مسدود کرده است . بدين ترتيب ، دشمن دو طرف معبر آبي کم عرض « امّ الرّصاص » را که از آن با عنوان « تنگه عمليات » ياد مي شد ، مسدود کرد . اما هوشياري که تنها با دريافت اطلاعات ماهواره اي و جاسوسي از حکومت آمريکا حاصل شده بود ، نتوانست از شکسته شدن خطوط مستحکم پدافندي دشمن توسط رزمندگان سلحشور ايراني جلوگيري کند . اجراي انبوه آتش دشمن روي نقاط خاص و حساس « اروند رود » ، سازمان و آرايش غواصان خط شکن و نيز قايق سواران را - که موج دوم و سوم حمله را تشکيل مي دادند - برهم زده بود ، اما با اين جال ، نيروهاي غواص از معبر آبي کم عرض « امّ الرّصاص» گذشتند و در جزيره بلجانيه موضع گرفتند . در محورهاي ديگر نيز با شکسته شدن خطوط پدافندي دشمن در جزاير « سهيل » و « امّ الرّصاص » ، دامنه جنگ طرفين به خشکي کشيده شد . در اين عمليات ، براي نخستين بار ، خط دفاعي دشمن در « شلمچه » نيز شکسته شد ، اما با وجود شکسته شدن خطوط دشمن ، امکان تداوم عمليات براي نيروهاي تک ور ايراني ميسر نگرديد ، لذا به منظور حفظ قوا و طراحي عمليات مجدد ، از ادامه نبرد « کربلاي 4 » صرفنظر شد . منبع : اطلس جنگ ايران و عراق - ص 76
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 12:0 توسط محمد هادی عسکری |
چو غبار شکسته،در سر راهت نشسته ام
قدمی بر زمین گذار و مرا سرفراز کن...
+ نوشته شده در جمعه 1387/09/15ساعت 19:14 توسط محمد هادی عسکری |
فلم اینک به تمنای تو در رقص آمد
این چه نی بود که با نای تو در رقص آمد این چه نی بود که بر صفحه به جز لا ننوشت تا که بر کرسی الای تو در رقص آمد قلم است این به کفم شعله ی آتش شده است یا به دستم ید بیضای تو در رقص آمد مستی ام،سلسله یهستی ام از پای گسست تا که در سلسله مینای تو در رقص آمد تشنه ام ساقی لب تشنه بیاور جامی سرخوش آن کس که به صهبای تو در رقص آمد موج در موج فرات از هیجان کف می زد تا که در علقمه سقای تو در رقص آمد خرم آن سرکه به پای توشود خاک حسین ای خوش آن دست که در پای تو در رقص آمد قلم از پای فتاده ست وبه سر می گردد ساقی تشنه لب از علقمه برمی گردد ساقی تشنه لب از علقمه سرمست آمد آنچنان دست بیفشاند که بی دست آمد آب آتش شد ودر حسرت لب های تو سوخت لب آب از عطش حل معمای توسخت کفی از آب گرفتی وبه آن لب نزدی چه در آن آینه دیدی که سراپای تو سوخت «یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد صوفی از خنده ی می در طمع خام افتاد » صوفی خام توام در طمع جام توام هر که سر مست تو شد نیک سر انجام افتاد ساقی تشنه لبانید وجهان مست شماست گرچه بی دست زمام دو جهان دست شماست عباس کیقبادی
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت 10:15 توسط محمد هادی عسکری |